زباحال امام محمد باقر علیهالسلام قبل از شهادت
از کـودکی با آهِ سـوزان گریه کردم با کاروانی دیده گـریان؛ گریه کردم هربـار با مـویی سـپـید و قـامتی خم عمه صدا میزد«حسین جان» گریه کردم یـادم نـرفـتـه تا که دیـدم مـرکب آمد با یالِ غرقِ خون ز میدان گریه کردم دنـبـال مـرکـب پـا بـرهـنه میدویـدم دنـبال زنها در بـیـابـان گـریه کردم دیدم که دسته دسته در گودال رفـتند شد شاه عـالم سنگباران گریه کردم دیـدم یکی زانـو زده بر روی سـیـنه گیسوی جـدم شد پریشان گریه کردم دیدم که آب مشک را روی زمین ریخت سر میبرید از ذبح؛ عطشان؛ گریه کردم پیـراهن یوسف به چنگ گـرگ افتاد میر بنیهاشم شد عـریان گریه کردم دیدم سپاهی حـمله کرده سوی خـیمه تا صبح؛ من شامغریبان گریه کردم با چـشمهـایم کـوچـههـای شـام دیـدم کوچه به کوچه با اسیران گریه کردم دیدم که نـامـوس خـدا گـشته گرفتار بر حال عمه من فـراوان گریه کردم دیدم که میبـنـدد یکی با خـیـزرانش لبهای یک قاری قـرآن گریه کردم |